تبليغاتX
کلبه تنهایی

پرسیدم:من رو بیشتر دوست داری یا زندگی رو،گفت:تو رو.پرسید:تو چی؟منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟گفتم:زندگی رو،دیگه برنگشت قهر کرد و رفت برای همیشه.آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود...

 

پرسید:بخاطره كی زنده هستی؟با اینكه دلم می خواست با تمام وجود فریاد بزنم"بخاطره تو"با بغض گفتم:هیچ كس.پرسیدم:تو بخاطره كی زنده ای با اشك گفت:بخاطره كسی كه بخاطره هیچ كس زنده است...

+  دلنوشته های   من  | 

به هنگام غروب غمگین دستهایم را بر محفل نیلگون آسمان خواهم کشید و خورشید را به جشن ستارهها خواهم برد و به دریا خواهم گفت:با من مهربان باش و با چوب بلند زیتون بر شنهای ساحل خواهم نوشت من تنهایم...

+  دلنوشته های   من 

فقط کسی معنی دلتنگی را درک می کنه که طعم وابستگی را چشیده باشه دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است...

+  دلنوشته های   من 

می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو می کنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی داره...

+  دلنوشته های   من 

دل نشست و با خودش فکر کرد که برم سنگ بشم،که دیگه عاشق نباشم.رفت و سنگ شد و میان سنگ ها نشست،می دونی چی شد؟؟؟عاشق سنگ دیگه شد...

+  دلنوشته های   من  | 

سر کلاس ریاضی بودم که استاد اومد و دو خط موازی روی تخته کشید.خط پایینی نگاهی به خط بالایی

کرد و عاشقش شد خط بالایی هم نگاهی به خط پایینی کرد و تو دلش عاشقش شد.در همین لحظه بود که استاد بلند داد زد و گفت:دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسن...

+  دلنوشته های   من  | 

بزرگی را گفتم زندگی چند بخش است؟گفت:دو بخش است.اول کودکی و بعد پیری است.گفتم پس جوانی را چه شد؟!گفت:با عشق ساخت،با بی وفایی سوخت،با جدایی مرد...

+  دلنوشته های   من  | 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاهات آن قدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر بی رنگ است؟اما افسوس هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره.آری با تو هستم با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بارهم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است؟؟؟

+  دلنوشته های   من  | 

به او صلیبی هدیه کردم.گفت برای چیست؟من که تو رو دوست ندارم گفتم مگر صلیب برای آن نیست که بر گور بیاویزند؟گفت:آری،گفتم پس آن را بالای قلبت بیاویز که گور من است...

+  دلنوشته های   من  | 

روزی از گورستانی می گذشتم،تخته سنگی یافتم،که رویش نوشته بود"اگر جوانی عاشق شد چه کند؟"من هم زیر آن نوشتم"صبر"برای بار دوم که از آن جا گذر کردم دیدم که زیر نوشته ی من کسی نوشته بود"اگر صبر نداشته باشد چه کند؟"من هم با بی حوصلگی نوشتم"مرگ"برای بار سوم که از آن جا گذرمی کردم انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ی دیگری باشد اما زیر تخته سنگ،جوانی را مرده یافتم...

+  دلنوشته های   من  | 
وقتی دهکده ای می سوزد همه دودش را می بینند اما وقتی قلبی می سوزه کسی حتی شعله اش را نمی بیند…
+  دلنوشته های   من  | 
خواستم هدیه ای برایت بفرستم،گل گفت مرا بفرست تا با عطر خود او را شاد سازم،گفتم او خودش گل است،خار گفت مرا بفرست تا به چشم دشمنانش فرو روم،گفتم او آنقدر مهربان است که دشمن ندارد،بلبل گفت مرا بفرست تا با آوازم او را شاد سازم ، گفتم نه... او خوش صداست،ناگهان صدای قلبم به گوشم رسید،صدای قلبم بود که می گفت مرا بفرست تا دوستش بدارم...
+  دلنوشته های   من  | 
گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.گفتم:کجا؟گفت:رو قلبت گفتم مگه می تونی؟گفت:آره سخت نیست،آسونه. گفتم باشه.بنویس تا همیشه یادگاری بمونه یه خنجر برداشت.گفتم این چیه ؟گفت: سیسس. ساکت شدم،گفتم:بنویس دیگه ، چرا معطلی خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوست دارم دیوونه اون رفته،خیلی وقته،کجا؟نمی دونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده...
+  دلنوشته های   من  | 

کهنه فروش داد می زنه:چراغ شکسته می خریم،کفشای پاره می خریم،اسباب کهنه می خریم.بی اختیار داد می زنم: کهنه فروش قلب شکسته می خری؟

+  دلنوشته های   من  | 
در دادگاه عشق،قسمم قلبم بود وكیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان... قاضی نامم را بلند خواند و گناهم رادوست داشتن تواعلام كرد وپس محكوم شدم به تنهایی و مرگ. كنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و و من گفتم : به تو بگویند « دوستت دارم »
+  دلنوشته های   من  | 
خیلی سخته که روزتولدت،همه بهت تبریک بگن،جزاونی که فکرمیکنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی،اما اون بگه:نمی خوامت.... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری ...... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره .... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی ....... خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه....
+  دلنوشته های   من  | 
استكان از دستم افتاد شكست... پدرم ناراحت شد... مادرم حرص خورد... برادرم گفت قشنگ بود... خواهرم گفت مال من بود... اما وقتی قلبم شكست هیچ كس چیزی نگفت بمیرم ای دل كه بی صدا شكستی....
+  دلنوشته های   من  |